Thursday, July 17, 2008

گوله




من اعتراض دارم
من به شدت اعتراض دارم
اما دهنم اونقدر کوچیکه و صدام اونقدر ضعیف, که اعتراضم به گوش هیچکس به جز خودم نمی رسه و به زودی گوله می شه و می افته ته دلم,اما نمی ذارم تبدیل به زخم بشه,نمی ذارم آزار دهنده بشه,اول توی کارخونه ی ذهنم رنگش می کنم و بعد می فرستمش به اعماق وجودم,الان اونجا هزار تا گوله ی خوش آب و رنگ دارم.میگن گربه ها هفده تا هجده سال عمر می کنن شاید هم نوزده سال ,اگر هزار سال هم عمر می کردم سر از روابط شما در نمیاوردم,همه چیز پیچیده است ,شما هر طور که بخواهید رفتار می کنید چون خودخواه هستید,خودم را زیاد خسته نمی کنم تا سر از کارتان در بیاورم و به شما حق می دهم که اینطور رفتار کنید,هر چه باشد شما روی دو پا راه می روید و این امتیاز بزرگی است,آنقدر بزرگ که بتوانید با اعتماد به نفس تمام با قدم های محکمتان همه چیز را زیر پای خود له کنید و حتی متوجه نشوید که چه کردید!شاید اگر روی چهار دست و پا راه می رفتید کمی اوضاع فرق می کرد,لااقل یکبار هم که شده
امتحان کنیدا

پسرک پا اردکی







باور کن نمی دانی اولین بار که پاهایت را دیدم چه قدر وحشت کردم,هزار بار مردم و زنده شدم,چند روز خود خوری کردم,چند روز پشت هم یکریز گریه کردم,چند بار دستهایم را محکم روی گوش هایم گذاشتم و جیغ کشیدم.اما تا امروز نتوانستم به تو بگویم چه چیز اینقدر مرا رنج داد,چه چیز باعث شد هزار بار به خودم لعنت بفرستم.....باور کن برایم سخت بود...چطور؟چطور می توانستم به تو بگویم چون پاهایت شبیه دیگران نیست دیگر دوستت ندارم؟
هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم,بار اولی که چشمم به پاهایت افتاد,روی بلند ترین قله ی کوه نشسته بودیم-به گمان خودمان-تو برایم زیباترین شعر دنیا را خوانده بودی و من خوشبخت بودم,خوشبخت تا کی؟فکر می کردم تا آخر دنیا...شاید تقصیر خودم بود,نباید آنقدر اصرار می کردم,اصرار بیهوده ای برای در آوردن کفش هایمان و معلق کردن پاهایمان از آن بالا در میان بادی که آن روز آرام می وزید,گفتم اگر دوستم داری باید این کار را بکنی و تو این کار را کردی,وقتی جوراب هایت را درمی آوردی چشمهایت مثل همیشه مهربان بود و به من لبخند می زد و من خ و ش ب خ ت بودم...اما پاهایت ,آن پاهای زشت و نفرت آور همه چیز را خراب کرد.من دیگر خوشبخت نبودم و تو زیباترین شعر های دنیا را بلد نبودی
دیگر تو تنها یک پسرک پا اردکی بودی
فکر کردم وقتش رسیده تا همه چیز را به تو بگویم...راستش خیلی اتفاقی پیش آمد,زیاد نمی شناسمش اما
تاچشمم به پاهایش افتاد شیفته اش شدم,می توانم تصور کنم که وقتی پاهایش در میان زمین و آسمان معل.....ء
پسرک پا اردکی نامه را تا انتها نخواند,آن را با همان دقتی که تا شده بود تا کرد و در پاکتش گذاشت,روی کاناپه خوابید و پاهای
اردکیش را توی شکمش جمع کرد

خوشبختی




زن:درست واستا میخوام کرواتتو صاف کنم
مرد:داری راجع به چی حرف میزنی؟
زن:کروات
مرد:کروات دیگه چه کوفتیه؟
زن:همین چیزی که دور گردنت حلقه شده
مرد:این که دستای توئه عزیزم,میتونی بندازیشون پایین,داری خفم میکنی

عسل و این سبزیا


من عاشق این سبزیا هستم ,بوی عجیبی دارند ,وقتی این سبزیا را بو میکنم درست به اندازه ی وقتی که انتهای بال مرغ زیر دندونام چرق و چوروق میکنه لذت میبرم , یا شا ید اشتباه میکنم ,لذت بوییدن این سبزیا با هیچ چیز مشابهت نمیکنه...تازه دو تا از این سبزیا هم دم در خونس که بزرگتر ه,سعی میکنم هر روز با جیغ و داد یک نفر رو راضی کنم تا درو باز کنه تا من برم بیرون و تک تک اون سبزیا رو بو کنم,آخه اینا چه میفهمن این سبزیا چه بویی داره ,اصلن فکر نکنم رنگ سبزو تشخیص بدن!ا

ملکه ی شهر خوراکی ها




او ملکه ی شهر خوراکی ها است.انواع خوراکی ها در این شهر یافت میشود اما همشان یک رنگ دارند,رنگی به رنگ پوست ملکه ,او همه ی ساکنین شهر خوراکی ها را به رنگ خود می خواهد
ندیمه:خانوم ملکه چرا دماغتان اینقدر بزرگ است؟
ملکه:دماغم بزرگ است چون دماغ پادشاه بزرگ است ,چون ساکنین شهر کاری جز فرو بردن انگشتشان در دماغشان ندارند
ندیمه:ای وای خدا مرا بکشد! پس من هم باید به فکر تلنبه ای باشم تا دماغم را با آن باد کنم

باغ وحش بزرگ شهر ما


چند وقت پیش به اتفاق یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به باغ وحش برویم تا هم از دیدن حیوانات مورد علاقه مان مسرور شویم و هم عکاسی کنیم,وضعیت باغ وحش نه تنها مسرورمان نکرد که بسی محزونمان کرد.البته انتظار نداشتیم از باغ وحشی همچون باغ وحش های بلاد کفر دیدن کنیم اما انتظار وضعی اینچنین ناراحت کننده را هم نداشتیم,شاید هم اشتباه از ماست که فکر میکنیم سگ و گربه را نباید در قفس انداخت,یا فکر میکنیم محل نگهداری گرگ و خرگوش باید اندکی با هم فرق کند,شاید حق با آنها باشد که فکر میکنند محل نگهداری بزها باید بزرگتر از محل نگهداری شیرها باشد!البته ما هم چندان بدمان نمی آید که شیرها را اینچنین بی حال و غمگین ببینیم,شاید دلمان خنک شود که از روی میله ها بپریم,خود را به قفس شیرها برسانیم و یک مو از یال شیر بکنیم و مفتخر شویم به این کارمان و بادی در غبغبمان بیندازیم از اینکه این شیر بیچاره جان ندارد یک عکس العمل کوچک از خود نشان دهد!میتوانیم بی تفاوت باشیم.میتوانیم همچنان به خرها پفک بدهیم و ذوق کنیم که چه خرهای پفک خوری داریم در این مملکت
!
.....
به علت سیستم حفاظتی بسیار شدید که حتی اهلی ترین حیوانات را در قفس هایی دو لایه محصور کرده بود نتوانستم عکس ها ی چندان
خوبی بگیرم,به خوبی خودتان ببخشایید

بازم گربه ها


چند روز پیش یه کتاب درباره ی گربه ها دیدم که توش جمله ها ی مختلف از آدما ی مختلف در مورد گربه ها بود ,جمله ها ی بامزه ای تو کتاب بود ,یکیش این بود:اگر با کسی آشنا شدید که صاحب یک گربه ی خانگی است بدانید با گونه ی خاصی از دیوانگی سرو کار دارید
:D
پس من بازم میخوام از گربه ها بگم و حرفام شاید برا کسانی که گربه دارن یا داشتن ملموس تر باشه,این موجودات ملوس و دوست داشتنی به نظر من هر کدوم واسه خودشون یه شخصیت خاص دارن که برا خودشون خیلی قابل احترامه !گربه ها خیلی به خودشون افتخار میکنن و علتش اینه که همه ی حرکاتشون رو با زیبایی و آرامش خاصی انجام میدن ,انگار همش قصد دلبری کردن داشته باشن!خیلی غیر قابل پیش بینی هستن و هرگز نمی تونی بفهمی تو مغزشون چی میگذره!ممکنه خودشونو براتون لوس کنن و رو زمین براتون غلت بزنن ولی تا دستتون رو طرفشون ببری با پنجه ها ی تیزشون زخم و زیلیتون کنن!شاید هیچ دلیل خاصی برا چنگ زدنشون نداشته
باشن ,شاید فکر کردن که دستتون رو بی موقع به طرفشون دراز کردین ,به نظر من که حق دارن