Showing posts with label تصویرسازی. Show all posts
Showing posts with label تصویرسازی. Show all posts

Thursday, May 17, 2012

دخترک مو فرفری




دخترک مو فرفری / انتشارات سروش / کودک

Tuesday, December 22, 2009

اين پاييز هم رفت

پاييز كه ميگذرد نگران ميشوم ؛ انگار نه انگار كه زمستاني هم هست....
***
*اگر تصوير زردنبو شده و بد كيفيت ببخشيد چون كار بزرگ بود مجبور شدم ازش عكس بگيرم
ا

Tuesday, November 17, 2009

روزمره


يك-دختري با سكوت هاي غريب و طولاني؛اين را آدم هايي كه مرا ميشناسند ممكن است بگويند.كساني كه بيشتر ميشناسند مرا؛ چيزهاي ديگري هم پشت هم تلنبار ميكنند.تكذيب نمي كنم كه يكي از ستايش گران ِ سكوتم.سكوت براي من يكجور بازي است.يكجور بازي با آدم هايي كه برايم جالب ترند و يا بيشتر دوست دارم وجودشان را كنكاش كنم و يا آنها وجود ِ مرا. آنها در مقابل سكوت من به تقلا مي افتند و هي مي گردند و يا آنقدر خودشان را ميگويند تا به حرفم بياورند.من اين بازي را خيلي دوست دارم چون از آدم هايي كه ميخواهند نگشته پيدا كنند بيزارم و اين سكوت بين من و آنها فاصله مي اندازد.
دو-ميروم كلاس ِ تاريخ هنر ِ مدرن؛خيلي خوب است نه به اندازه ي يك كلاس ِ تاريخ ِ هنر كه بيشتر!
توي كلاس ريف اول هميشه دختر و پسري مي نشينند كه خيلي مشتاق ِ همند و اين معادله به قدري دو طرفه است كه بيشتر به معجزه مي ماند.جلسه ي اولي كه هم را ديدند قيافه شان شبيه آدم هايي شد كه مدت هاي مديدي براي هم نامه نوشتند اما هيچ وقت نامه ها را پست نكردند.هميشه كنار هم اما با يك صندلي فاصله مينشينند.يكبار پسره كتش را ميگذارد روي صندلي مياني و يكبار دختره كيفش را.انگار كه اين سنت كيف گذاري في ما بين را از پدرانشان به ارث بردند و همچون يك آيين مقدس اجرايش ميكنند.بعد خودشان را از روي صندلي هاشان كِش ميدهند ؛صورت هايشان را به هم نزديك ميكنند و تا قبل از آمدن ِ استاد با هم پِچ پِچ ميكنند.دختره بيشتر زبان ميشود و پسره بيشتر گوش.پسره در تمام مدت حرف زدن ِ دختره شستش را ميگذارد زير چانه اش و انگشت اشاره اش را روي لب هايش فشار ميدهد.دختره وقتي ميخندد هزار تا چين و چروك مي افتد كنار چشمهايش و يكدفعه پير ميشود .آنوقت پسره انگشت اشاره اش را روي لب هايش محكم تر فشار ميدهد انگار كه نگران بيرون پريدن حرفي از ميان لبانش باشد و دختره هي پيرتر ميشود.....
سه-اين كه هيچ وقت هيچ چيزي را به خاطر به دست آوردن چيز ديگري از دست نداده باشي اصلا هنر نيست!تروخدا پُز نده لااقل

***
تصوير ِ بي ربط به متن:يكي از فريم هاي تصويرسازي شده براي كتاب‌ِ "بچه ها دلم برايتان تنگ ميشود" كه توسط انتشارات سوره ي مهر چاپ شد
هميشه

Tuesday, November 10, 2009

بي امضا مانده و بي نام ونشان چاپ شد






طراحي جلد براي مجموعه داستان؛ قصه هاي شهر جنگي/انتشارات سوره ي مهر/نوجوان
_ _ _‌ _
البته بي امضا چاپ شدن كار باعث شد كه بالاخره به فكر يك امضا براي تصويرسازي هام بيفتم؛كه الان گوشه ي سمت چپ ِ پايين كار به سختي ميتوانيد آن را مشاهده كنيد
;)


Saturday, March 14, 2009

ملنگ آباد



ملنگ آباد جایی است که در آن عده ای ملنگ در راس کارها نشسته اند و متاسفیم از اینکه عده ای از آن ها به کار تعلیم و تربیت کودکان مشغولند.ا

امروز صبح آنقدر عصبانی بودم که رفتم سراغ دفتر ریزنوشت هایم ,اولین مدادی که به دستم آمد را برداشتم و تند وتند داخل دفتر نوشتم:اگر در آینده صاحب بچّه ای(بچّه را خط زدم و نوشتم کودک !از لغات مشدد هیچ خوشم نمی آید) شدم,او را هرگز !هرگز! هرگز به دبستان نخواهم فرستاد...خودم به اندازه ی کافی بازی و کاردستی و داستان های خوب بلدم! او را با رولد دال دوست خواهم کرد ودیگر هیچ غمی نخواهم داشت,به او درخت ها و حیوانات را نشان خواهم داد و مطمئنم که شادیش را تضمین کرده ام.نمی خواهم مهمترین دوره ی زندگیش زیر دست افرادی بگذرد که به راستی دروغ های مشدد میگویند!ا

***

دفتر ریزنوشت:دفتری تازه تاسیس که در آن نکات ریز زندگیم را مینویسم تا فراموششان نکنم!میدانید که همیشه چیزهای ریز و کوچک , مثل دانه های ریز و کوچکی هستند که اگر فراموش نشوند نادیده گرفته می شوند.ا

دروغ های مشدد:دروغ های تهوع آور

***

تصویر:ربطی به حرف های عصبانیم ندارد,یکی از فریم هایی است که برای یک کتاب کار کرده ام,خیلی خیلی با عجله کار شد اما به عنوان تجربه ی اول در تصویرسازی کتاب تجربه ی بدی نبود

***
تبلیغات زیبایی شناسانه :تقویم دیواری کنار بلاگم یک تقویم خیلی زیباست کار ِ نگین احتسابیان که به راستی به درد عیدی دادن میخورد
***

عید را تبریک نمی گم چون براتون عیدی دارم,منتظر باشید و منو ببخشید اگه این بار زیادی جیغ زدم

Wednesday, February 4, 2009

Nightmare!

این کار هم امروز چشمم بهش افتاد,دیدم پست نکردم اینجا, حالا یا یادم رفته بود پستش کنم یا اینکه ترسیدم که شما بترسید!ا
;)
از فریم هایی که برای انیمیشن پایان نامه کار کرده بودم و قبلا کاراکتر ها و یه فریم دیگه ازش پست کرده بودم.ا

Saturday, January 10, 2009

این رویا را پایانی نیست

اینجا کوچه ای است برای گربه ها و آدم ها
آدم هایی که رویا هایی دارند و گربه هایی که رویا می بینند
ابتدای کوچه میخوانیم:"بن بست رویا"ا
اشتباه نوشته اند چون این رویا را پایانی نیست ...ا
پسر گربه ی کوچه ی رویا
این پسر گربه ای که در تصویر می بینید,"ممل"پسر ِ مهربون و دوست داشتنیه منه!هر روز میاد دم در خونمون میشینه ,میو میو میکنه تا بهش غذا بدیم,من حدس میزنم که یه پدر سگ ِمادر گربه باشه چون بیشتر خصلت های سگی داره تا گربه ای:بسیار متین و آروم و با وقارو مهربونه!صدایی بسیار مردونه داره و میوهایش در شب های تیره و تار دل هر دختر گربه ای را به لرزه در میاره.از بقیه ی پسر گربه های محل متفاوت تر است و وقتی متفاوت باشی خود به خود کمی هم دیوانه جلوه میکنی,برای همین با وجودی که دختر گربه ها او را دوست دارند ترجیح میدهند از او فاصله بگیرند.ا
***
چند روزی بود پیداش نبود,امروز صبح که سرو کله اش پیدا شد,از دیدنش خیلی شوکه شدیم!خیلی لاغر شده بود و حسابی کثیف بود !گردن و دست و خصوصا یکی از پاهاش زخمی شده بود جوری که اصلا نمی تونست بذارش رو زمین,با خودم بردمش بالا و تو راهرو براش یه جعبه گذاشتم,خیلی مظلوم با ناله جوری که می شد فهمید خیلی داره درد میکشه رفت تو جعبه خوابید!ا
بعد ازظهر با بابا بردیمش دامپزشکی!آقای دکتر میگفت:رفته بوده جفت گیری کنه که اینجوری لت و پارش کردن!یاد اون پیرزن گربه ی چاق افتادم که موهای بلند ِ سیاهی داره و چشماش آبی فیروزه ایه!حتما کار اون بود!پای ممل بیچاره رو بد جوری گاز گرفته بود.آخه سن و سالش بالاست و خیلی قلدره!به نظر میاد وقتی جوون بوده خیلی خوشگل و دلبر بوده!حالا ممل بیچاره ی من
بی حال زیر کوهی از پارچه و ملافه که من روش انداختم خوابیده ودر اثر مسکن ها و آنتبیوتیک هایی که بهش تزریق شده حسابی خماره! فکر می کنم داره رویا می بینه!می بینه که داره بدو بدو دنبال" گل باقالی "دختر گربه ی کوچولو و ریزه میزه ی محل میدوه و براش آواز می خونه و گل باقالی با صدای ظریفش بریده بریده , جوری که معلومه داره خجالت می کشه,جوابشو میده...ا
****
اول قرار بود فقط تصویر سازی پایین رو براتون پست کنم اما دلم نیومد درباره ی ممل چیزی ننویسم...ا



بخشی از تصویر سازی داستانی به نام"آقای چسبناک"برای مهر ِ آب کودکان
یه اتفاق بامزه هم برای این کارم در سایت آماتور ایلاستراتور افتادم که منو خوشحال کرد,اینجا رو کلیک کنید تا شما هم ببینید


Saturday, December 27, 2008

اینا
















برای سروش کودکان/دیماه 1387
****
اصلا تمرکز برای پست نوشتن ندارم
تنها به چند نکته که همین الان از مغزم میگذره اشارت میکنم و دیگر هیچ!شما خودتون به هم ربطشون بدید!اگر هم نخواستید ربط ندید!زورکی نیست!ا
****
مال مردم خوری کار خیلی زشتی است,خیلی خیلی زشت
****
حق نداشتی,هر کی میخوای باشی باش,اصلا مهم نیست
****
خدایا
****
هر چی آرزو میکنم درسته و پوست کنده میندازی تو بغلم
****
تو مهربون شدی یا آرزو های من زیادی کوچیکه؟
****
این یکیو دوست نداشتم, میشه برش داری؟
****
تو دیگه این وسط چی میگی آخه؟
****
خدایا!یه چیزی بهش بگو دیگه
****
خدایا راستشو بگو دیگه
****
حق خوشمزه اس؟
****
پس چرا همه دوست دارن بخورنش؟
....






Saturday, December 20, 2008

شب یلدا

می دونم,می دونم الان غر غرتون به هوا بلند شده که این کجاش شب یلداست...ترو خدا برای یکبار هم که شده متفاوت باشید,حتما دنبال هندوانه و انار در تصویر میگردید,خب اگه اینقدر شکمو هستید باید بگویم که هندوانه را در طبقه ی زیر شیروانی قرار دادم تا خنک شود,انار ها هم در طبقه ی دوم است,آجیل هم در جیب های دخترک ماه لپی است...دیگه چی میخواین؟
حتما برف هم باید ببارد..هان؟
ترو خدا یک لحظه برو دم پنجره...برف میاد؟
دِ نمیاد دِ
;)
شب یلدای خوشی داشته باشید
***
در حقیقت این تصویر برای یک شعر به نام "ماه زیبا" کار شده که در مهر ِ آب دی ماه منتشر خواهد شد
دیدی گول خوردی
:))

Saturday, November 22, 2008

پیشولک ها ی قند و نمک


برای سروش کودکان/آذرماه 1387


*****
*****
ای کاش وقتی اصل کارها را تحویل میگیرند,در اسکن نمودن آنها کمی دقت بفرمایند و آنها را "هیچگاه" با رزولوشن صدوپنجاه اسکن ننمایند تا در چاپ فلو شود.آفرین /با تشکرجات فراوان
*****
آرزوجات من در این روزها:شیر خدا+رستم دستان+ها ی و هوی+نعره ی مستان










Saturday, November 15, 2008

لولو خورخورک

یک
لولو خورخورک ها یکی از انواع لولوها هستند,لولوهایی که شغل بسیار شرافتمندانه ای دارند,کار آنها خوردن روح آدمهایی است که بی بهانه خوشبختند, اگر روح شما لطیف و آرام و شکننده باشد,لولوخورخورک ها بدون معطلی آن را همچون یک چای قند پهلو هــــــورت می کشند و به داخل شکمشان می فرستند.در آنجا لولوخورخورک کوچک زندگی میکند که در آینده جانشین لولوخورخورک بزرگ خواهد شد.لولوخورخورک وقتی روح کسی رامیبلعد قسمت های چرک و ناجورش را خودش میخورد و باقی را برای لولوخورخورک کوچک میفرستد,لولوخورخورک کوچک قسمت های خوب روح را مثل آدامس آنفدرمی جود تا حسابی مچاله و بدشکل شوند بعد آنها را به بیرون تف میکند,اگر شانس با شما یار باشد می توانید آرام و سلانه سلانه خود را به تفاله های روحتان برسانید و آنهارا به امید اینکه با اتو صاف شوند از زیر دست و بال لولو خورخورک جمع کنید
دو
بار اولی که به یک لولوخورخورک برخوردم حسابی دست و پایم را گم کردم و وحشت تمام وجودم را فرا گرفت,لولوخورخورک هم بدون معطلی دهان سیاه و گشادش راباز کرد و روح مرا هورت کشید,هنوز نیمه ی روحم وارد دهانش نشده بود که نگاهی به سر تا پایش انداختم و با خودم فکر کردم چه قیافه ی بامزه ای دارد,آن همه اره و چکش و تیشه روی سرش چه کار میکند؟!به او میخورد اسمش ملیحه یا نازی باشد نه لولو!با این فکر پِقی زدم زیر خنده,لولوخورخورک که از خنده ی من جا خورده بود به سرفه افتاد و روح من صحیح و سالم به بیرون پرتاب شد و رفت سر جایش!...نفس راحتی کشیدم اما لولوخورخورک دست بردار نبود,حرصش گرفته بود, برای همین دوباره آمد طرفم و دهان گشاد و سیاهش را باز کرد ,دندان های جلویی اش را به روحم قلاب کرد و روحم را از بالا تا پایین ریش ریش کرد
به روحم نگاهی انداختم ...شبیه لباس های سرخپوستی شده بود ,به لو لو خورخورک نگاهی غضبناک انداختم و گفتم:پس بچرخ تا بچرخیم!..وبا روح ریش ریش شده ام شروع به چرخشی سماع گونه به دور خودم کردم ,البته تا جایی که به یاد دارم بیشتر شبیه چرخش پهلوانان در گود زورخانه بود تا سماع!ا
ومن چرخیدم و چرخیدم
چرخیدم و چرخیدم
..........
..........
وقتی از چرخیدن باز ایستادم لولوخورخورک دور سرم همچنان می چرخید و روح ریش ریش شده ام همچون دامنی از تور و پولک برق برق زنان در هوا شادمان پیچ و تاب میخورد,وقتی ثابت شدم لولو خورخورکی در کار نبود و روح ریش ریشم پایین پایم روی زمین افتاده بود
لبخند زدم
سه
و من پوست انداختم
چهار
این بار اگر لولوخورخورک را ببینم او را صدا خواهم زد و با خنده و شوخی به او خواهم گفت:نازی!تو چه قدر نازی

Sunday, September 21, 2008

2


یکی از فریم ها ی انیمیشنی که کاراکتر های پایین رو براش طراحی کردم


Tuesday, September 2, 2008

طراحی کاراکتر برای انیمیشن






چند از کاراکترای عجیب غریبی که برای انیمیشنی که داریم برای پایان نامه کار میکنیم طراحی کردم,باز هم کار خواهم گذاشت
;)



Monday, September 1, 2008

روز ِ اول

اینو روز ِ اولی که رفتم سر ِ یه کار ِنچسب تو یه شرکت ِ نچسب کشیدم,ببینید وقتی کاری رو دوست نداشته باشید چه قدر روانتون خط خطی میشه
;)

Saturday, August 23, 2008

Thursday, August 14, 2008

Monday, August 4, 2008

Ojen&Ojenia







از شخصیت های نمایشنامه ی تانگو اثر اسلاومیر مروژک