Showing posts with label عکس/عسل. Show all posts
Showing posts with label عکس/عسل. Show all posts

Thursday, July 17, 2008

عسل و این سبزیا


من عاشق این سبزیا هستم ,بوی عجیبی دارند ,وقتی این سبزیا را بو میکنم درست به اندازه ی وقتی که انتهای بال مرغ زیر دندونام چرق و چوروق میکنه لذت میبرم , یا شا ید اشتباه میکنم ,لذت بوییدن این سبزیا با هیچ چیز مشابهت نمیکنه...تازه دو تا از این سبزیا هم دم در خونس که بزرگتر ه,سعی میکنم هر روز با جیغ و داد یک نفر رو راضی کنم تا درو باز کنه تا من برم بیرون و تک تک اون سبزیا رو بو کنم,آخه اینا چه میفهمن این سبزیا چه بویی داره ,اصلن فکر نکنم رنگ سبزو تشخیص بدن!ا

دگردیسی



وقتی وارد سالن شدم چشمم از دیدن اون همه آدم سیاهی رفت,از بینشون گذشتم و خودمو رسوندم به گوشه ی سالن,پشت یه ستون پهن روی یه صندلی که تک و تنها اونجا ایستاده بود نشستمو به صدای جمعیت گوش دادم...بعد از یه مدتی بیشتر سکوت خودمو میشنیدم تا صدای جمعیت رو همین موقع بود که اومد جلو دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:با من می رقصی؟
یادمه به چشاش نگاه نکردم خیره شده بودم به دستش که به طرفم دراز شده بود,دهنمو باز کردم تا جوابشو بدم اما تنها صدایی که از دهنم خارج شد این بود:میووووووووووووو
یادمه لبخند زد بعد دستشو کشید رو سرم و گفت:چه گوشای خوشگلی
صبح وقتی چشمامو باز کردم یه گربه ی ملوس و دوست داشتنی شده بودم لابه لای یه ملافه ی تمیز که مثل برف سفید بود

Friday, July 11, 2008

گربه آنه,خوش خوشانه,پاییزانه,گنجشکانه


امروز بالاخره بعد از مدت ها ی مدیدی که انتظارش را کشیده بودم آمد
باران امروز خیلی بی سرو صدا آمد,همراه با همان آرامشی که انتظارش را می کشیدم,آرام و پاور چین پاورچین آمد,سر انگشتان نمناکش را به صورت و دستهایم کشید و به همان آرامی در گوشم چک چک صدا کرد
.....
من عسلو بردم لب پنجره تا با هم اومدن اولین بارون پاییزی رو جشن بگیریم,عسل از دیدن بارون خوشحال شد.
چند نفس عمیق همراه با عسل
.
.
.
با هر نفسی که می کشیدیم چشمامون هم رنگ به رنگ میشد
سبز
آبی
نارنجی
یه گنجشک کوچولو روی درخت کاج روبروی خونمون نشسته بود و پرهاش رو پف داده بود و زیر شاخ و برگای درخت کاج بزرگ و مهربون پناه گرفته بود,انگار به اندازه ی ما از باریدن بارون خوشحال نبود,عسل تا چشمش به گنجیشک کوچولو افتاد شروع کرد به صحبت کردن باهاش,من تا اونجایی که فهمیدم مکالمشونو براتون ترجمه می کنم
:
عسل:میو میو!چرا تنها نشستی؟
گنجشک:جیک جیک!خب چون تنهام!هیچکی رو ندارم
عسل:چه بد!تنهایی بد چیزیه!من اینجا یه خونواده دارم!هر چند شکل خودم نیستن!یا شایدم من شکل اونا نیستم!نمیدونم!من هیچ سر از کارشون در نمیارم و حرفاشونو نمی فهمم,فقط یه کم حرفای این یکیو که بغلم واستاده میفهمم,اونم گاهی حرفای منو می فهمه!دیروز یه چیزایی شبیه همین قطره های بارون داشت آروم آروم از چشاش می ریخت پایین,هر چی نگاش کردم سر در نیاوردم چیه ولی بعدش شنیدم گفت: آه ه ه
گنجشک:خب شاید گرسنش بوده
عسل:آره منم فکر کردم گرسنشه,اما نمیدونم چرا هیچی نخورد!منم اشتهام کور شد بعدش
گنجشک:خب برا تو بد نشد,یه کم همچین زیادی تپلی
عسل:خب تو هم تپلی ,خیلی هم خوشمزه به نظر میای
گنجشک:وقت گیر اوردی ها!خوبه که دستت بهم نمیرسه
عسل:داشتم ازت تعریف می کردم!نترس!نمی خوام بخورمت,امروز تا تونستم خوردم,سیرم,دل گربه که سیر باشه ,نگاهشم پاک میشه
گنجشک:جیک جیک!سردمه!این بارون کی میخواد تموم بشه
عسل:میخوای بیای تو تا وقتی بارون بند بیاد؟
گنجشک:من جام خوبه,الان بارون بند میاد بعدش پر میزنم و میرم.تو یه فکری به حال خودت کن ,حوصلت سر نمیره تو اون چار دیواری؟
عسل:بعضی وقتا حوصلم سر میره ولی خب من به جاش یه جای گرم و نرم دارم,غذای خوب و گرم دارم,تازه اینا هر روز کلی نازمو میکشن و قربون صدقم میرن,خلاصه که چیزی کم ندارم
گنجشک:ولی من هر روز پر میزنم میرم یه جا!جاها ی جدید!چیزای قشنگ
عسل:می تونی بهم بگی وقتی بارون به تنت میخوره چه حسی داره؟
گنجشک:گفتنی نیست,باید خودت تجربش کنی
عسل:خب یعنی چی کار کنم؟
گنجشک:بپر بیرون
عسل:از اینجا؟آخه خیلی بلند!میترسم
گنجشک:تا وقتی بترسی هیچ چیز جدیدی رو نمی تونی تجربه کنی
هی ی ی ی!عسسسسل!داری چی کار میکنی؟میخوای خودتو بکشی؟بدو برو تو.......هوا خوری بسه دیگه!بارونم انگار داره بند میاد...!برو تو....کلی کار دارم
..........
وقتی پنجره رو بستم گنجیشک کوچولو هم پر زدو رفت,بارون هنوز داشت نم نم می بارید
عسل:میو ووووووووووو(ملتمسانه و کش دار