Wednesday, June 24, 2009

افسوس


این کار را برای فراخوانی با عنوان رنگ های مقدس انجام دادم که در ایتالیا قراراست برگزار شود و موضوعش زمین بود....البته این کار بنا به دلایلی از جمله رخوت و غم این روزهایم نیمه ماند و به جایی فرستاده نشد...امروز آن را به گونه ای دیگر که با حال و روزم سازگار بود تمام کردم....
باقی حرف هایم را میگذارم برای دل ِخودم
*****
آبی آسمان,دلتنگ سبز ِ زمین است
باد میان آن دو آه میکشد"افسوس"ا
رابیندرانات تاگور


Tuesday, May 19, 2009

بیست و پنج



بیست وپنــــــــــــــــــج سالگی
بیست و پنج سالگی آمد ,با شکوه یا بی شکوهش را نمی دانم ,اما به محض آمدنش "قرار"گرفت,نشست ,پایش را روی پایش انداخت,کاغذ کوچکی از توی یکی از جیب های پیراهن هزار جیبش درآورد و آرام و متین پرسید:یه چیزی میخوام که باهاش بنویسم,داری؟
موهایش را به طرز عجیبی بالای سرش جمع کرده بود,انگار نگذاشته بود آرایشگر کارش را تمام کند و همین جوری کارش را نیمه گذاشته و آمده بود,از بین موهای کپه شده ی بالای سرش هرزگاهی خرگوش سفیدی با گوشهای بلند سرک میکشید و باز بین کپه ی سیاهی گم میشد....بی آنکه منتظر جوابم شود دستش را توی جیب دیگری کرد و یک مداد خیلی خیلی کوچک از آن بیرون کشید و تند و تند مشغول نوشتن شد.مداد در دستش برایم بسیار آشنا بود...بیست سالگی آن را اینقدر تراشیده بود,آنقدر کوچکش کرده بود که با زحمت توی دست بیست و پنج سالگی جا میگرفت.ا
یادم می آید وقتی بیست سالگی آمد,یک لحظه هم نمی توانست روی صندلیش آرام بنشیند,آنقدر روی صندلی بالا و پایین پرید و ورجه وورجه کرد که پایه ی صندلی شکست و بیست سالگی پخش زمین شد.ا
بیست و پنج سالگی دست از نوشتن کشید,کاغذ کوچکش را با دقت چهارتا کرد و آن را به طرف جنگل مهیب بالای سرش برد,خرگوش سفید بازیگوش از بین کپه ی سیاهی ظاهر شد
,کاغذ را در یک چشم بر هم زدن به دندان گرفت و بین سیاهی ها گم شد.ا
به سرفه افتادم-معمولا اینجور مواقع به سرفه می افتم,وقتی چیزی را که باید بدانم,نمی دانم و من نمی دانستم توی کاغذ چهار تا شده چه چیزی نوشته شده بود-آنقدر سرفه کردم که دیگر به سختی میتوانستم نفس بکشم...بیست و پنج سالگی بی آنکه از جایش جًُم بخورد,دستش را توی یکی از جیب هایش کرد و از آن جعبه ای بیرون کشید.جعبه ای به رنگ سبز یشمی با یک نوار قرمز که دور تا دورش پیچیده شده بود و به پاپیون زیبایی روی جعبه منتهی میشد.جعبه را بی ملاحظه روی پایم گذاشت,با عجله و سرفه کنان مشغول باز کردن پاییون روی جعبه شدم, اشاره کرد که دست نگه دارم و از شتاب آمیخته به هراسم به خنده افتاد,این اولین بار بود که می خندید ,خنده اش کمی آرامم کرد.با خنده گفت:اول آرزو کن.....ا
چشم هایم را بستم و آرزو کردم....ا
وقتی چشم هایم را باز کردم در آغوش یک شیر بودم,از بیرون نوای موسیقی می آمد و من در آغوش شیر غرق در آرامش و لذت بودم.ا
ریزنوشت تکمیلانه:فکر میکنم بیست و پنج سالگی سن خوبی باشد.چون جایی است در میانه ی بیست سالگی و سی سالگی و به نظر من دیوانگی و عقل....ا

Saturday, March 14, 2009

ملنگ آباد



ملنگ آباد جایی است که در آن عده ای ملنگ در راس کارها نشسته اند و متاسفیم از اینکه عده ای از آن ها به کار تعلیم و تربیت کودکان مشغولند.ا

امروز صبح آنقدر عصبانی بودم که رفتم سراغ دفتر ریزنوشت هایم ,اولین مدادی که به دستم آمد را برداشتم و تند وتند داخل دفتر نوشتم:اگر در آینده صاحب بچّه ای(بچّه را خط زدم و نوشتم کودک !از لغات مشدد هیچ خوشم نمی آید) شدم,او را هرگز !هرگز! هرگز به دبستان نخواهم فرستاد...خودم به اندازه ی کافی بازی و کاردستی و داستان های خوب بلدم! او را با رولد دال دوست خواهم کرد ودیگر هیچ غمی نخواهم داشت,به او درخت ها و حیوانات را نشان خواهم داد و مطمئنم که شادیش را تضمین کرده ام.نمی خواهم مهمترین دوره ی زندگیش زیر دست افرادی بگذرد که به راستی دروغ های مشدد میگویند!ا

***

دفتر ریزنوشت:دفتری تازه تاسیس که در آن نکات ریز زندگیم را مینویسم تا فراموششان نکنم!میدانید که همیشه چیزهای ریز و کوچک , مثل دانه های ریز و کوچکی هستند که اگر فراموش نشوند نادیده گرفته می شوند.ا

دروغ های مشدد:دروغ های تهوع آور

***

تصویر:ربطی به حرف های عصبانیم ندارد,یکی از فریم هایی است که برای یک کتاب کار کرده ام,خیلی خیلی با عجله کار شد اما به عنوان تجربه ی اول در تصویرسازی کتاب تجربه ی بدی نبود

***
تبلیغات زیبایی شناسانه :تقویم دیواری کنار بلاگم یک تقویم خیلی زیباست کار ِ نگین احتسابیان که به راستی به درد عیدی دادن میخورد
***

عید را تبریک نمی گم چون براتون عیدی دارم,منتظر باشید و منو ببخشید اگه این بار زیادی جیغ زدم

Wednesday, February 4, 2009

Nightmare!

این کار هم امروز چشمم بهش افتاد,دیدم پست نکردم اینجا, حالا یا یادم رفته بود پستش کنم یا اینکه ترسیدم که شما بترسید!ا
;)
از فریم هایی که برای انیمیشن پایان نامه کار کرده بودم و قبلا کاراکتر ها و یه فریم دیگه ازش پست کرده بودم.ا

Saturday, January 10, 2009

این رویا را پایانی نیست

اینجا کوچه ای است برای گربه ها و آدم ها
آدم هایی که رویا هایی دارند و گربه هایی که رویا می بینند
ابتدای کوچه میخوانیم:"بن بست رویا"ا
اشتباه نوشته اند چون این رویا را پایانی نیست ...ا
پسر گربه ی کوچه ی رویا
این پسر گربه ای که در تصویر می بینید,"ممل"پسر ِ مهربون و دوست داشتنیه منه!هر روز میاد دم در خونمون میشینه ,میو میو میکنه تا بهش غذا بدیم,من حدس میزنم که یه پدر سگ ِمادر گربه باشه چون بیشتر خصلت های سگی داره تا گربه ای:بسیار متین و آروم و با وقارو مهربونه!صدایی بسیار مردونه داره و میوهایش در شب های تیره و تار دل هر دختر گربه ای را به لرزه در میاره.از بقیه ی پسر گربه های محل متفاوت تر است و وقتی متفاوت باشی خود به خود کمی هم دیوانه جلوه میکنی,برای همین با وجودی که دختر گربه ها او را دوست دارند ترجیح میدهند از او فاصله بگیرند.ا
***
چند روزی بود پیداش نبود,امروز صبح که سرو کله اش پیدا شد,از دیدنش خیلی شوکه شدیم!خیلی لاغر شده بود و حسابی کثیف بود !گردن و دست و خصوصا یکی از پاهاش زخمی شده بود جوری که اصلا نمی تونست بذارش رو زمین,با خودم بردمش بالا و تو راهرو براش یه جعبه گذاشتم,خیلی مظلوم با ناله جوری که می شد فهمید خیلی داره درد میکشه رفت تو جعبه خوابید!ا
بعد ازظهر با بابا بردیمش دامپزشکی!آقای دکتر میگفت:رفته بوده جفت گیری کنه که اینجوری لت و پارش کردن!یاد اون پیرزن گربه ی چاق افتادم که موهای بلند ِ سیاهی داره و چشماش آبی فیروزه ایه!حتما کار اون بود!پای ممل بیچاره رو بد جوری گاز گرفته بود.آخه سن و سالش بالاست و خیلی قلدره!به نظر میاد وقتی جوون بوده خیلی خوشگل و دلبر بوده!حالا ممل بیچاره ی من
بی حال زیر کوهی از پارچه و ملافه که من روش انداختم خوابیده ودر اثر مسکن ها و آنتبیوتیک هایی که بهش تزریق شده حسابی خماره! فکر می کنم داره رویا می بینه!می بینه که داره بدو بدو دنبال" گل باقالی "دختر گربه ی کوچولو و ریزه میزه ی محل میدوه و براش آواز می خونه و گل باقالی با صدای ظریفش بریده بریده , جوری که معلومه داره خجالت می کشه,جوابشو میده...ا
****
اول قرار بود فقط تصویر سازی پایین رو براتون پست کنم اما دلم نیومد درباره ی ممل چیزی ننویسم...ا



بخشی از تصویر سازی داستانی به نام"آقای چسبناک"برای مهر ِ آب کودکان
یه اتفاق بامزه هم برای این کارم در سایت آماتور ایلاستراتور افتادم که منو خوشحال کرد,اینجا رو کلیک کنید تا شما هم ببینید


Tuesday, January 6, 2009

رویای یخی







Font sizeجا شمعی یخی !کادویی که آب شد!ا
بقیه ی عکس ها رو میتونید
اینجا ببینید
****
اسپشیال تنکس از پیام
;)
****
فردا دارم میرم سفر ,امیدوارم بتونم عکس های خوبی بگیرم!شنیدم اونجا گبزن و فلامینگو داره!خیلی هیجان انگیز باید باشه!ا
****
خوش باشید