Tuesday, May 18, 2010

25+1











در آستانه ي بيست و شش سالگي هستم و قوزك پاي چپم ؛موقع راه رفتن تِق تِق صدا مي كند.نشانه ي چيست نمي دانم!اين عروسك را ببينيد و باور كنيد كه وقتي اولين عروسكم را مي دوختم فكرش را هم نمي كردم كه اين كار را ادامه دهم بيشتر برايم مثل يك ديوانگي بود براي رسيدن به يك تجربه ي جديد.اما آنقدر به اين پالت جديد ِ نخ نخي ام دلبسته شدم كه اطرافم پر شد از دست دوخته هايم و آنقدر كارها ديده شدند تا كار به جاهاي باريك كشيد يعني كه دوست و آشنا از من درخواست عروسك كردند و متاسفانه يا خوشبختانه دوستان هم هنرمند بودند و هم عزيز و نشد كه نه بگويم.الان سه سفارش ديگر عروسك دوزانه در دست دارم و واقعا هنوز هم نميدانم كه مي خواهم باز هم سفارش بگيرم و بفروشم يا نه!ا

ريزنوشت يك:
اين عروسك ؛يك عروسك دورو است كه به پرستو حقي فروخته شد.ديدن تصويرسازي هاي پرستو به شدت توصيه ميشود.ا
ريزنوشت دو:به زودي عكس سفارش هاي ديگر را هم در اينجا خواهيد ديد
.ا
ريزنوشت سه:اولين عروسكي بود كه تا متولد شد از من جدا شد؛قبلا يك عروسك ديگرم را به دوستي هديه داده بودم اما جند روزي بيشتر كنارم بود؛بعد رفت!دلم برايشان تنگ ميشود.ا


Tuesday, March 16, 2010

سال ِ نو مبارك




آنقدر كه همه عجله كردند در تبريك عيد ,من هم هول برم داشت كه نكند از قافله جا بمانم(كه البته هميشه مي مانم)خصوصا اين كه امسال سال ببر است و از شما چه پنهان كه من سرتا سر سال ِ گاو , خواب گربه سانان ديدم,از شير و پلنگ و گربه وحشي بگير تا ببر.براي همين وقتي فهميدم سال ببر است خوشحال شدم چون بالاخره امسال مجبور ميشوم به اين بهانه هم كه شده خواب هايم را تصويرسازي كنم.فكر ميكنم تا پنج ؛شش سال آينده سرم به ديوانه بازي هايم گرم باشد .بعدش هم خدا را چه ديدي شايد از معبد ببرها سر در آوردم!
اين هفته هاي پاياني سال هشتادو هشت تا همين امروز بدجور به من سخت گذشت.استرس كارهاي انجام داده و نداده(همين جا عذر ميخواهم) يك ور ,قراردادهاي تصفيه نشده هم يك ور و دست دردم هم همان ور. (البته در همان حوالي هم اتاقم است كه همــــچنان انگار كه وسط اش بمب تركانده باشند تمام وسايلش چسبيده به سقف)
آنقدر هم الان شده ام مثل بچه اي كه بلد نيست حرف بزند اما اصرار به حرف زدن دارد و از دهانش تنها اصواتي خارج مي شود.براي همين شايد غلط غولوط نوشته ام, شايد مثل هميشه ننوشته ام... اما خواستم بگويم كه من هم امسال مثل شما براي تبريك بهار هول برم داشته آنقدر كه سال پيش را عجيب گذرانديم...براي همين شتابان آمدم تا بگويم؛ سبز ترين بهار را برايتان آرزو ميكنم.

ريزنوشت ِ گيجانه:مي گويند در بين عده اي از علما بر سر ببر يا پلنگ بودن امسال اختلاف است!

تصوير را براي كارت پستال عيد كه هر سال انجمن تصويرگران چاپ مي كند كار كردم كه اگر انجمن خوش قول باشد چاپ ميشود. ا


ا

Tuesday, December 22, 2009

اين پاييز هم رفت

پاييز كه ميگذرد نگران ميشوم ؛ انگار نه انگار كه زمستاني هم هست....
***
*اگر تصوير زردنبو شده و بد كيفيت ببخشيد چون كار بزرگ بود مجبور شدم ازش عكس بگيرم
ا

Tuesday, November 17, 2009

روزمره


يك-دختري با سكوت هاي غريب و طولاني؛اين را آدم هايي كه مرا ميشناسند ممكن است بگويند.كساني كه بيشتر ميشناسند مرا؛ چيزهاي ديگري هم پشت هم تلنبار ميكنند.تكذيب نمي كنم كه يكي از ستايش گران ِ سكوتم.سكوت براي من يكجور بازي است.يكجور بازي با آدم هايي كه برايم جالب ترند و يا بيشتر دوست دارم وجودشان را كنكاش كنم و يا آنها وجود ِ مرا. آنها در مقابل سكوت من به تقلا مي افتند و هي مي گردند و يا آنقدر خودشان را ميگويند تا به حرفم بياورند.من اين بازي را خيلي دوست دارم چون از آدم هايي كه ميخواهند نگشته پيدا كنند بيزارم و اين سكوت بين من و آنها فاصله مي اندازد.
دو-ميروم كلاس ِ تاريخ هنر ِ مدرن؛خيلي خوب است نه به اندازه ي يك كلاس ِ تاريخ ِ هنر كه بيشتر!
توي كلاس ريف اول هميشه دختر و پسري مي نشينند كه خيلي مشتاق ِ همند و اين معادله به قدري دو طرفه است كه بيشتر به معجزه مي ماند.جلسه ي اولي كه هم را ديدند قيافه شان شبيه آدم هايي شد كه مدت هاي مديدي براي هم نامه نوشتند اما هيچ وقت نامه ها را پست نكردند.هميشه كنار هم اما با يك صندلي فاصله مينشينند.يكبار پسره كتش را ميگذارد روي صندلي مياني و يكبار دختره كيفش را.انگار كه اين سنت كيف گذاري في ما بين را از پدرانشان به ارث بردند و همچون يك آيين مقدس اجرايش ميكنند.بعد خودشان را از روي صندلي هاشان كِش ميدهند ؛صورت هايشان را به هم نزديك ميكنند و تا قبل از آمدن ِ استاد با هم پِچ پِچ ميكنند.دختره بيشتر زبان ميشود و پسره بيشتر گوش.پسره در تمام مدت حرف زدن ِ دختره شستش را ميگذارد زير چانه اش و انگشت اشاره اش را روي لب هايش فشار ميدهد.دختره وقتي ميخندد هزار تا چين و چروك مي افتد كنار چشمهايش و يكدفعه پير ميشود .آنوقت پسره انگشت اشاره اش را روي لب هايش محكم تر فشار ميدهد انگار كه نگران بيرون پريدن حرفي از ميان لبانش باشد و دختره هي پيرتر ميشود.....
سه-اين كه هيچ وقت هيچ چيزي را به خاطر به دست آوردن چيز ديگري از دست نداده باشي اصلا هنر نيست!تروخدا پُز نده لااقل

***
تصوير ِ بي ربط به متن:يكي از فريم هاي تصويرسازي شده براي كتاب‌ِ "بچه ها دلم برايتان تنگ ميشود" كه توسط انتشارات سوره ي مهر چاپ شد
هميشه

Tuesday, November 10, 2009

بي امضا مانده و بي نام ونشان چاپ شد






طراحي جلد براي مجموعه داستان؛ قصه هاي شهر جنگي/انتشارات سوره ي مهر/نوجوان
_ _ _‌ _
البته بي امضا چاپ شدن كار باعث شد كه بالاخره به فكر يك امضا براي تصويرسازي هام بيفتم؛كه الان گوشه ي سمت چپ ِ پايين كار به سختي ميتوانيد آن را مشاهده كنيد
;)


Thursday, October 22, 2009

اين يك پست ِ بيات است


هرگز با اره برقي به دل‌ ِ طبيعت نرويد
سفر خيلي خوب است آنقدر كه يك كتاب تازه خوب است.بي خود نيست كه شاعر مي گويد :بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي!خيلي خوب است كساني كه با آنها به سفر ميرويد به اندازه ي همان طبيعت ساده و خاك و خُلي باشند و اگر اين نبود نصف سفر را باخته ايد.چندين هفته پيش(علت ِ عنوان پست را دريابيد)با ماري رفتيم سفر؛ماسوله و قلعه رودخان.هر دو جا بي نظير* بودند و حالمان حسابي جا آمد.ا
*بي نظير:يعني وقتي تا نيمه تان فرو رفته ايد در مه ؛باران خيستان كند و موهايتان فر بخورد در هوا و آوازي هي تكرار شود در گوشتان شايد مثل وقتي كه تام ويتز ميخواند.
نيمه ي اول سفر كمي اخممان آمد از تمام چيزهايي كه يك گروه طبيعت گردي بايد داشته باشد و گروه ما هيچ نداشت.اما نيمه ي دوم سفر حسابي به همان چيزهاي نداشته ي گروه خنديديم و چنان خنديديم كه آقايان راننده كه دو برادر بودند از خنده ي ما خنديدند و اسممان را گذاشتند :"دو قلوهاي به هم نچسبيده" و اين آقايان راننده چه خوب بودند: ساده و خاك و خُلي....ا
بيزينس مابانه
ميني بوسمان جايي در منجيل مقابل سه مغازه ي به هم چسبيده متوقف شد تا گروه اگر ميخواهند زيتون بخرند.اره برقي(ليدرمان)فرياد برآورد كه "ص و برادران"را براي خريد زيتون پيشنهاد ميدهد.چيزي نگذشت كه تمام گروه در مغازه ي "ص و برادران"يعني مغازه ي وسطي تنگ هم ايستادند تا زيتون بخرند.من و ماري زيتون خريدنمان نمي آمد پس مانديم در ميني بوس و مغازه ها را نگاه كرديم.آقاي "ر و برادران"با سبيل خطي و دهان نيمه بازش تكيه داده بود به در ِ مغازه و به مغازه ي پر از خريدار "ص و برادران"با حسرت نگاه مي كرد.مغازه ي"ر و برادران"به اندازه ي مغازه ي"ص و برادران"بزرگ بود و به نظر من و ماري در چيدن شيشه هاي زيتون مقابل مغازه اش بسيار با سليقه تر عمل كرده بود و بي خود نبود كه اينهمه دهانش باز مانده بود و فكر مي كرد اشكال كارش كجا بوده.مغازه ي سومي مغازه ي"ذ و برادران"بود كه مساحتي نصف يا كوچكتر از دو مغازه ي ديگر داشت.آقاي" ذ و برادران" نشسته بود پشت دخل و سبيل كنان نيم نگاهي به مغازه ي "ص و برادران " داشت كه از مشتري پر و خالي ميشد و نيم نگاهي هم به نيش هاي از بناگوش در رفته ي من و ماري .ا
بعد از اينكه حسابي فكمان درد گرفت از بس كه خنديديم به مغازه هاي بي مشتري مانده ؛پرده را كشيديم و لميديم روي صندلي هايمان كه يكي از آقايان راننده با يك ظرف كوچك پلاستيكي پر از آلوي جنگلي سياه كه از دور ترش بودنش را شهادت ميداد وارد شد.ظرف را گذاشت توي دست من و گفت:اين تقديم شده به شما" دوقلو هاي به هم نچسبيده"!ا
خوردن اولين آلو برق از چشمانمان پراند آنقدر كه يادمان رفت پا پـي ِ آقاي راننده شويم كه اين آلوها تقديمي چه كسي است.جدا كه ترش بود.مزه ي لواشك هاي پشت بام پز ِ مادربزرگ ها را مي داد و معلوم است كه من و ماري چه ملچ و مولوچي سر داديم در ميني بوس.ا
زيتون خران تك تك آغوش در آغوش ِ شيشه هاي روغن زيتون يا ظرف هاي انباشته از زيتون ِ هوس انگيز وارد ميني بوس مي شدند و اولين صداهايي كه مي شنيدند قطعا ملچ و مولوچ ِ ما بود .آقاي بغل دستي ِ من كه از قضا خيلي هم جنتلمن بود(به اندازه اي كه روباه مكار مي توانست جنتلمن باشد)به محض جلوس بر صندلي خيره ماند به ظرف ِ آب از دهن سرازير كن ِ من. در حدي خيره كه مجبور شدم تعارف كنم .روباه مكار زباني در دهان چرب كرد و گفت:چي مي خوري با اين سرو صدا "روح كوچولو(اسم اهدايي ِ روباه مكار به من)"؟ و آلويي برداشت و چپاند در دهانش.
آلو هنوز در دهانش آب نشده خجسته شد و وقتي فهميد آقاي راننده ظرف را تقديم كرده شتابان به سوي او شتافت تا هم از موضوع سردربياورد هم براي خودش از اين آلوها بخرد.چيزي نگذشت كه سيل عظيم زيتون خران ميني بوس را تخليه كردند و به مغازه ي "ذ و برادران"سرازير شدند و البته مجبور شدند كمي تنگ و ترش تر بايستند .ا
بعد كه مسافران آغوش در آغوش ِسطل هاي انباشته از آلوي جنگلي بازگشتند آقاي روباه مكار برايمان تعريف كرد كه آقاي "ذ و برادران" ظرف آلوي جنگلي را به من و ماري تقديم كرده و من ماري همان موقع كه فهميديم گفتيم : اَ ي اَ ي(يعني كه عجب ذكاوت ِ سبيل كنانه اي داشت طرف)
اين بار اگر گذرم به آن طرف ها بيفتد فقط از "ر و برادران" خريد ميكنم چون شيشه هاي زيتون مقابل مغازه اش را خيلي با سليقه روي هم چيده بود.ا
باقي عكس ها را اينجا ببينيد